فایل در 108صفحه قرار دارد که 15صفحه آن را در توضیحات قرار دادیم
امویان:
امویان ....نود سال خلافت
امویان از دودمانهای تاریخی اسلامی بودند. اینان برای نخستین بار خلافت را تبدیل به سلطنت موروثی کردند. این دودمان از قبیله قریش و از طایفه بنیامیه بودند.
نخستین خلیفه اموی معاویه فرزند ابوسفیان و هند مشهور به جگرخوار به دلیل پاره کردن سینه و خوردن جگر حمزه)بود. او در زمان عمر خلیفه دوم فرمانروای شام گشت. در زمان خلافت عثمان که از خویشان او بود، قدرت بسیار زیادی پیدا کرد. با کشته شدن عثمان با علی بیعت نکرد و تا علی زنده بود با او بر سر خلافت مسلمانان جنگید. پس از کشته شدن علی در کوفه، به نبرد با حسن فرزند علی پرداخت و سرانجام خلافت را به چنگ آورد و شهر دمشق را پایتخت خود و خاندانش ساخت. او مردی دانا و آینده نگر بود.از او ویژگیهای خوب و بدی گفته شده؛ برای نمونه از ویژگیهای نیکش شکیباییش بود و از بدیهایش شکمبارگیاش. معاویه نخستین کسی بود که سیاست جانشینی پسر به جای پدر را در خلافت به راه انداخت.
معاویه بن ابی سفیان اولین خلیفهٔ امویان است که در سال 15 قبل از هجری متولد شد و در 60 هجری مرد.
وی زمان ابوبکر فرماندهٔ قسمتی از سپاه بود.در زمان خلیفه گری عمر بن خطاب حاکم شام شد،ولی پس از مدتی بنا بر دلایلی(دلایل مربوط به شکمبارگی -صحبت هایی در مورد گرفتن وام های بلا عوض از بیت المال بدون اجازهٔ عمر-تلاش برای نفوذ در سیستم خلافت و بر اندازی عمر به بهانهٔ (دروغین)قتل پنهانی ابو بکر به دست عمر) از طرف عمر بن خطاب از خلافت عزل و شماتت شد.با این وجود در زمان عثمان به حکومت شام منصوب گشت.پس از به خلافت رسیدن علی - علی بن ابی طالب معاویه را به دلیل گرفتن مالیات های سنگین و همچنین اجبار کردن (بعضی از مردم)به طور مخفی برای طلاق زنان زیبای خود و به عقد در اوردن برای معاویه و بعضی مسایل دیگر به معاویه دستور داد از حکومت شام استعفا دهد و به حکم قانونی قصاص ستم هایی را که به مردم روا داشته به گردن نهد. مخالفت آنان دلایل زیادی داشت.معاویه فردی بود خواهان حکومت و خلیفه گری، ولی بدین علت که تجمل گرا و خواهان ثروت و مال زیادی بود و اموال خود را از راه گرفتن مالیات های سنگین و زیادی از مسلمانان بدست آورده بود مورد مخالفت علی قرار گرفت.وی ابتدا با علی در صدد سازش درآمد. ولی به علت مخالفت علی کشته شدن عثمان را بهانه قرار داده و عایشه،طلحه و زبیر بن عوام را که بر علیه علی شورش کرده بودند را در نهان تقویت کرد.پس از آنکه جمل با پیروزی علی پایان یافت خود تصمیم به نبرد با علی گرفت.و این امر به جنگ صفین انجامید. پس از ۱۱۰ روز جنگ سر انجام سرداران سپاه و خود سردار علی که در صف اول جبهه بودند به چند متری چادر فرماندهی معاویه رسیدند اما مشاور زیرکمعاویه عمر و عاص مردم سادهٔ ان زمان را فریب دادند و سرانجام کار به داوری گذاشته شد و عمروعاص و ابوموسی اشعری اعلام کردند(ابوموسی اشعری مرد با ایمانی بود ولی به هر حال ایمان او به قدری نبود که بتواند در برابر سکههای معاویه و زن های زیبایش مقاومت کند) معاویه خلیفه مسلمانان است. این امر موجب شورش گروهی از سپاهیان علی شد. علی و یارانش این امر را نپذیرفته و خلافت وی را نپذیرفتند. پس از کشته شدن علی، حسن ابن علی امام دوم شیعیان با معاویه بر طبق شرایطی در سال 41 هجری صلح کرد.از این زمان معاویه به طور رسمی خلیفهٔ مسلمانان گشت (در حالی که در شرایط صلح ذکر شده بود معاویه خود را خلیفه ننامد و نیز برای خود جانشینی انتخاب نکند) ودر سن 75 سالگی در اواسط 60 هجری که سال مرگ اوست مقتدرانه خلیفه گری کرد. . از وی ویژگی های بد وخيلي بدي گفته شده است. مثلاً از از بدیهایش شکمبارگیاش و جمع اوری زنان زیبای شامی. وی کسی بود که سیاست جانشینی پسر به جای پدر را بنیان گذاشت
صحنه مرگ معاویه:
می گویند وقتی معاویه در بستر مرگ بود وصیت کرد که یک نیمه از مال وی را به بیت المال دهند، گوئی می خواست با قیمانده را پاکیزه کند.
وضع مزاجی معاویه در این ایم روز به روز بدتر می شد و بیماری سخت گریبان او را گرفته بود.چنانچه حالت مرگ را کم و بیش در خود احساس میکرد و این شرایط او را سخت نسبت به آینده یزید نگران کرده بود،و نمی دانست عاقبت کار برای او چه خواهد شد .البته واقیت این بود که مشکل را معاویه می دید ولی یزید از عمق آن خبر نداشت،و به همین خاطر در این روزهای آخر زندگی معاویه هم چندان به فکر حوادثی نبودکه احتمالا" در آینده نزدیک او را استقبال می کرد و همچنان با سرگرمی های خود مشغول بود.حتی بنا به روایتی وقتی معاویه خواست وصیت کند دستش به یزید نرسید و به ناچار ضحاک ابن قیس سالار نگهبان خود و مسلم ابن عقبه را پیش خواند و گفت اکنون که یزید نیست و ممکن است پیش از آن که او را ببینم با مرگ در آویزم، می خواهم در باره مهمی با شما وصیت کنم. سپس رو به ضحاک میکند و نامه ای به او میدهد،و می گوید:در این نامه من با خلافت یزید بیعت کرده و مهر نموده ام .تو این نامه را بد از مرگ من بر منبر خواهی خواند و مردم را به آنچه گفته ام آگاه میکنی. دیگر آنکه وصیت مرا هم درباره امر خلافت به یزید برسانید و از او بخواهید به آنچه اکنون می گویم عمل کند.
به او بگوئید مردم حجاز را بنگر که ریشه تواند و هر کس از ایشان پیش تو آمد حرمتش بدار
و هر که نیامد رعایتش کن . مرم عراق بنگر و اگر از تو خواستند که هر روز عاملشان را معزول کنی
بکن که به نظر من معزول کرن یک عامل از آن بهتر است که یک صد هزار شمشیر بر ضد تو
از نیام در آید. مردم شام را بنگر که خاصان و نزدیکان تو باشند و اگر از دشمن حادثه ای افتاد از آنها یاری بجوی
و چون دشمن را از پیش برداشتی مردم شام را به دیار خویش باز بر که اگر در دیار دیگری جز دیار خود اقامت گیرند خوی های دیگری گیرند.از قریشان بیم ندارم مگر از سه کس،عبد الرحمن ابی بکر ،حسین بن علی ،عبدالله ابن زبیر . ابن عمر را کار دین از پای در آورده و او را دست و پایی برای حرکت نیست . ابن عباس هم بیعت خواهد کرد ،اما عبدالرحمن ابن ابی بکر ،او کسی است که خود تمایل به کاری ندارد،مگر آنکه ببیند یارانش کاری کرده اند آن وقت او هم چنان می کند.
و گرنه همه دلبستگی او زن است و سرگرمی.اما حسین ابن علی،او را مردم عراق رها نمیکنند تا به قیام وادارش کنند،اگر بر ضد تو قیام کرد بر او ظفر یافتی ، گذشت کن که خویشاوندی نزدیک دارد
و حقی بزرگ اما کسی که چون شیر آماده جستن است و چون روباه، مکاری می کند و اگر فرصت به دست آرد
جستن خواهد کرد ابن زبیر است . اگر چنین کرد و به او دست یافتی ،پاره پاره اش کن(طبری2888:1352) .
حال معاویه کاملاً" وخیم شده بود ، و حتی در شهر شایع شده بود که مرگ امیر مومنان نزدیک است و امیدی به بهبودش نیست.این حالت را همان طور که گذشت خود معاویه هم حس کرده بود و کاملاً از وحشت مرگ عذاب می برد.چنان با حسرت به اطراف نگاه می کرد که گویی در طلب چیزی است که یکباره فکرش جهش تازه ای کرد و رو کرد به نزدیکان خود و چنین گفت:
پیغمبر پیراهنی به من داده که نپوشیده ام و یک روز هم ناخنهای خویش را می گرفت که من
خرده های آن را جمع کردم و آوردم و در ظرفی نهادم ،وقتی مردم آن پیراهن را به تن من کنید و
خرده ناخن را بکوبید و در چشمانم و دهانم بریزید تا شاید خدا به برکت آن بر من رحمت کند(2891:1352)
در این هنگام ضحاک وارد شد و گفت ای امیر مومنان جمعی از مردم مدینه برای ملاقات شما آمده اند و صلاح در آن است که وارد شوند ،چون ممکن است شایع مرگ امیر مومنان قوت گیرد و با توجه به اینکه اکنون یزید از شهر بیرون است انتشار بیشتر این شایعه خوشایند نیست. شنیدن این سخنان معاویه را به خود آورد و در هاله این روح تازه ،حرکتی تازه کرد. گفت:بگو بر در باشند تا اجازه دخول دهم،سپس به کسان گفت که چشمان مرا پر از سرمه کنید و سرم ره روغن بزنید،و چون کار روغن مالی تمام شد چهره اش برق افتاده بود . آنگاه برایش جایگاهی آماده ساختند و گفت مرا به آن تکیه دهید . زمانی که در این وضع قرار گرفت دستور داد تا به مردم اجازه دهند تا وارد شوند و از او دیدن کنند،ولی هیچکس نباید بنشیند ،همه ایستاده سلام گویند و بگذرند.
وقتی مردم اجازه یافتند که از امیر امومنان دیدن کنند،به ترتیب بر او وارد می شدند و می دیدند که سرمه کشیده و روغن زده بر جایگاهی تکیه زده است،بر او سلام می کردند او هم آرام جواب می داد و می گذشتند،و چون او را در این حال دیده بودند شنیده می شد که می گفتند :مردم می گویند امیرامومنین در حال مرگ است در حالی که از همه سالمتر است.
آن ،روز بسیاری از مردم بدین نحو از خلیفه دیدن کردند و چون ملاقاتها به پایان رسید به اطراف خود نظری انداخت ،و سپس شعری بدین مضمون خواند:
((پیش شما تتکران ،خویشتن داری می کنم1 ))
((تا ببیند که از حوادث دهر از جای نمی روم))
((اما وقتی مرگ پنجه های خویش را فرو کند))
((معلوم می شود که هیچ آوازه ای سودمند نباشد)).
(طبری 289:1325)
معاویه چون لحظه مرگش فرا رسید از سینه اش خون دفع می شد،و در شب هنگام همان روز دنیا را وداع گفت. وقتی معاویه در گذشت، صبح همان شب ضحاک ابن قیس با اندوهی فراوان به مسجد اعظم آمد، و چون به منبر رفت کفن های معاویه را به دست گرفت و بعد از حمد و ثنای خدای متعال گفت:
معاویه شاخص عرب بود، خدای عزوجل به وسیله وی فتنه را از میان برداشت و او را بر بندگان خویش حکومت داد و به وسیله او ولایت ها گشود،اما او بمرد و این کفن های اوست که وی را در آن می پیچیم و در قبرش می نهیم ،و او را با عملش وا می گذاریم ،از آن پس برزخ است تا به روز رستاخیز ،هر که می خواهد بر جنازه او حضور یابد ،هنگام نماز نیمروز بیاید (طبری1352: 2892-2891).
چون ظهر شد جنازه معاویه را به مسجد آوردند ،ضحاک ابن قیس به منبر شد و گفت: ای مردم امیر امومنان وصیتی را به من سپرده که باید به شما ارزانی دارم،او در آخرین روزهای حیاتش با یزید به خلافت بیعت کرد و می خواهم عین متن بیعت را بر شما بخوانم و سپس آماده شویم تا بر امیر مومنان خویش نماز آخرت بگذاریم آنگاه شروع کرد به خواندن متن بیعت معاویه که در زیر خواهیم آورد.
هر کس این عهد نامه را بخواند از یزید که امیر مسلمانان شده باید پیروی کند ،و هر کس که سر باز زند و انکار کند دستور است شمشیر در باره اش به کار برند.
درود بر کسی که این نامه را می خواند و مفاد آن را اجرا می کند.(رهنما 259:1360).
به دین ترتیب داستان معاویه به پایان رسید.
پس از او یزید پسرش خلیفه مسلمانان شد. او دانایی و سیاست پدر را نداشت. از کارهای او نبرد با حسین فرزند علی و رویداد کربلا بود. همچنین تازش به مکه.دیندارترین خلیفه اموی عمر فرزند عبدالعزیز بود.
واپسین خلیفه اموی مروان حمار (مروان خر!) بود که به دست یاران ابومسلم خراسانی کشته شد.
امویان فرمانروایانی بیش از اندازه عربگرا بودند. سختگیریهای آنان بر نژادها و اندیشه و آیینهای گوناگون مردم زیر ستم ایشان را به ستوه آورده بود که سرانجام پایههای لرزان فرمانرواییشان را فروریخت.
پس از شهادت حضرت علي بن طالب (ع ) در رمضان سال 40 هجري و خلافت كوتاه مدت حضرت امام حسن (ع) و صلح او با معاويه ، خلافت بر معاويه بن ابي سفيان كه از خاندن بني اميه بود مسلم گرديد .
معاويه از سالهاي پيش ، يعني تقريبا" از همان اوايل فتح شام و فلسطين از سوي عمر و بعد از سوي عثمان ، والي دمشق بود . وي ، پايه هاي حكومت خود را در شام استوار ساخته بود . به همين سبب ، توانست پس از قتل عثمان با حضرت علي (ع) مخالفت كند و در برابر او بايستد . سرانجام ، پس از جنگ صفين و ضعف قواي كوفه ، حكومت خود را بر مصر نيز مسجل سازد .
پس از آنكه معاويه به خلافت رسيد ، تحكيم اساس حكومت بني اميه را آغاز كرد و براي پسرش يزيد ، از بزرگان و اشراف به استثناي چندتن از جمله ، حسين بن علي (ع ) و عبداله بن زبير بيعت گرفت . او در سياست خارجي هم موفق بود و بر متصرفات مسلمانان در ولايتهاي تابع دولت بيزانس افزود . همچنين ، نيروي درياي مهمي نيز در مديترانه بوجود آورد .
معاويه با جلب افرادي مانند زيادبن ابيه و مغيره بن شعبه و عمرو عاص قدرت بني اميه را در سرتاسر عالم اسلامي بسط داد .
اگر چه اين بسط و استحكام به قيمت زيرپا نهادن بسياري از اصول اسلامي ، از جمله ارثي ساختن خلافت و تبديل دستگاه خلافت به سلطنت و پادشاهي و تعيين مبلغان براي تحقير و توهين خاندان حضرت رسول اكرم (ص) و غير آن تمام شد. معاويه در سال 60 هجري از دنيا رفت و خلافت پسرش يزيد با كارهاي خلافي ، از قبيل قتل حسين بن علي ( ع ) و محاصره مكه آغاز شد، ولی مدت زيادي به طول نينجاميد و سرانجام يزيد در سال 64 هجري در گذشت .
مربع حکومت امویان:
۱- پان عربیسم
۲-میلیتاریسم(ارتش اموی-حاکمیت نظامی)
۳-الیگارشیسم(نخبه پروری)افراد خاص وصمیمی با دستگاه خلافت.
۴-امپریالیسم :توسعه-توسعه ی بی وقفه
امویان از زمانی که پیامبر اسلام رحلت کرد تا زمانی که معاویه به قدرت رسید سعی کردند آنچه را که نیروهای اسلام با فداکاری بدست آورده بودند را بدست بگیرند.
اما قدرت یافتن امویان برابراست با ارتجاع :همان تفکرات پیش از اسلام است درست است که رنگ وبوی اسلامی دارد اما مطلوب اسلام نیست حکومت امویان حکومت ترومیدور است(ارتجاع)بازگشتن به گذشته یعنی عربیت روی کار می آید(پان عربیسم)
عصر امويان:
در اكثر اين دوره شرايط سياسى كاملا عليه شيعه بود و آنان متحمل آزارها وشكنجه هاى جسمى و روحى بسيارى از جانب حكام اموى گرديدند. ولى با اين حال از رسالتدينى و كلامى خود غافل نبوده و در پرتو هدايت هاى آموزگاران معصوم كلام، در حد توانبه رسالت خويش جامه عمل پوشاندند.
در بخش پايانى حكومت امويان و بخش آغازين حكومت عباسيان، يعنى بخشى از دورانامامت حضرت باقر و حضرت صادق عليهما السلام شرايط سياسى نسبتا خوبى براى اهل بيت وشيعيان فراهم گرديد، زيرا حكومت امويان رو به سقوط و انقراض بود و حاكمان اموى دراضطراب روحى و فكر به سرمی برند.
در نتيجه، فرصت و مجال اعمال فشار عليه علويانرا نداشتند، و در آغاز حكومت عباسيان نيز به خاطر عدم استقرار و ثبات لازم، و نيزبه دليل اينكه آنان به انگيزه و ترفند دفاع از علويان بر امويان غلبه يافته بودند،اهل بيت و پيروان آنان از شرايط خوبى برخوردار بودند، و به همين جهت نهضت علمى وفرهنگى شيعه توسط امام باقر و امام صادق پايهگذارى و شكوفا گرديد.
فهرست نام خلیفههای اموی
|
فرمانروا |
زندگی |
فرمانروایی |
|
|
۱ |
۶۰۶-۶۸۰ |
۶۶۲-۶۸۰ |
|
|
۲ |
۶۴۶-۶۸۴ |
۶۸۰-۶۸۴ |
|
|
۳ |
۶۶۴-۶۸۴ |
۶۸۴-۶۸۴ |
|
|
۶۲۳-۶۹۳ |
۶۸۴-۶۹۳ |
||
|
۴ |
....-۶۸۵ |
۶۸۴-۶۸۵ |
|
|
۵ |
۶۴۷-۷۰۵ |
۶۸۵-۷۰۵ |
|
|
۶ |
....-۷۱۵ |
۷۰۵-۷۱۵ |
|
|
۷ |
....-۷۱۸ |
۶۸۹-۷۱۸ |
|
|
۸ |
۶۸۱-۷۲۰ |
۷۱۸-۷۲۰ |
|
|
۹ |
۶۹۱-۷۲۴ |
۷۲۰-۷۲۴ |
|
|
۱۰ |
۶۹۰-۷۴۳ |
۷۲۴-۷۴۳ |
|
|
۱۱ |
۷۰۹-۷۴۴ |
۷۴۳-۷۴۴ |
|
|
۱۲ |
....-۷۴۴ |
۷۴۴-۷۴۴ |
|
|
۱۳ |
....-۷۵۰ |
۷۴۴-۷۴۵ |
|
|
۱۴ |
....-۷۵۰ |
۷۴۵-۷۵۰ |
امویان و ترویج جبرگرایی:
شکی نیست که اندیشه جبر در افعال، مورد تایید حکومتهای استبدادی میباشد؛ زیرا برای توجیه جنایتگاریهای آنان عذری عوام فریب به شمار میریود، از این رو معاویه در توجیه کارهای ناروای خود، از این اصل بهره شایان گرفت، به نقل ابن قتیبه دینوری (276) هنگامی که معاویه با تهدید و تطمیع ،گروهی از مهاجران و انصار را به بیعت با یزید وادار نمود و مورد اعتراض عایشه قرارگرفت، در پاسخ گفت: ان امر یزید قضاء من التقضاء ( خلافت یزید تقدیر الهی است ). وی در پاسخ عبدالله بن عمر نیز به همین اصل استناد نمود.
عبدالله بن مطیع عدوی، عمر سعد را به خاطر اینکه حکومت ری را برگشتن امام حسین 7 ترجیح داد، ملامت نمود. عمر در پاسخ گفت: این کار به تقدیر الهی بوده است.
گروهی از مردم که از جور و ستم امویان به ستوه آمده بودند در برابر ماموران سلطه ایستاده، از انحصار طلبی و رفاه زدگی وابستگان دربار و فقر و تهی دستی مردم، انتقاد نمودند ولی پاسخی که دریافت کردند این بود که : آنچه میگذرد تقدیر الهی است، آنگاه به این آیه استناد کردند:
و ان من شی الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم.
هرچه هست خزینههای آن پیش ما است و از آن جز به اندازه معین فرو نمیفرستیم.
در آن میان مردی به نام احنف بن قیس به خود جرات داده گفت: خدا روزی بندگان را عادلانه میان آنان تقسیم کرده و این شمایید که ارزاق آنان را تصاحب نمودهاید.
با توجه به مطالب یاد شده درستی سخن ابو علی جبایی (م 303) روشن میگردد، آنجا که گفته است:
اولین کسی که از اندیشه جبر طرفداری کرد معاویه بود، او همه کارهای خود را به قضاء و قدر الهی مستند مینمود و بدینوسیله در برابر مخالفان عذر خواهی میکرد، و پس از وی این اندیشه در میان زمامداران اموی رواج یافت.
نخستین مروجان عقیده قدر:
نویسندگان ملل و نحل معبد جهنی (م 80) را به عنوان پیشتاز این تفکر معرفی نموده و پس از او از غیلان دمشقی و جعدبن درهم (م 124هـ ) یاد کردهاند، که همگی توسط حکام اموی به قتل سیدند.
عبدالقاهر بغدادی (م 429) پس از اشاره به جریان حکمیت و پیدایش خوارج میگوید:
ثم حدث فی زمان المتاخیرین من الصحابه خلاف القدریه فی القدرو الاستطاعه من معبد الجهنی و غیلان الدمشقی، والجعدبن درهم.
در زمان متاخران صحابه،مخالفت قدریه در مسئله قدر و استطاعت توسط معبد و غیلان دمشقی و جعدبن در هم آغاز شد. شهرستانی نیز گفته است:
و اما الاختلاف فی الاصول فحدث فی آخر ایام الصحابه بدعه معبد الجهنی و غیلان الدمشقی و یونس الاسواری فی القول بالقدر و انکار اضافه الخیر و الشر الی القدر.
در مورد اختلاف در اصول عقاید در اواخر روزگار صحابه، بدعت معبد جهنی و غیلان دمشقی و یونس اسواری در باره نظریه قدر و انکار نسبت دادن خیر و شر به قدر الهی آغاز گردید.
وضع مردم مخالف در دوره امويان:.
امام زين العابدين (ع ) در دعاى خود به وضع مؤمنان در آن دوران و به اين حقيقت كه چگونه كتاب خدا را وانهاده , سنت او را دگرگون و احكام او را تغيير يافته مى بيننداشاره دارد و مى گويد: پرودگارا, اين مقام از آن خليفگان و برگزيدگان توست ... ـ تا جايى كه مى گويد ـ ... تاآن هنگام كه برگزيدگان و خليفگان تو مغلوب و مقهور شدند و حقشان غصب گرديد ومى بينند احكام تو تـغـيـيـر يـافـته , كتاب تو وانهاده شده و فريضه هاى تو از آن راه راستين خويش تحريف گشته و سنتهاى پيامبرت واگذاشته شده است ((367))
امام در جايى ديگر, آنگاه كه اختلاف امت را شرح مى دهد مى فرمايد: آنان را چه مى شود؟ با امر كنندگان مخالفت ورزيدند و دوران هدايتگران پيش از آنها بود و به خودوانهاده شدند تا در ـ ظلمت و گمراهى فرو روند.
طـايـفـه هايى از اين امت , از هم پراكنده و از امامان دين و شاخسارهاى درخت نبوت كه پاسداران ديـانـتـنـد فاصله گرفته , خود را به چنگال رهبانيت درافكنده , در علوم راه غلودر پيش گرفته , اسـلام را بـه بـرتـرين صفات آن ستوده , و خويش را به زيباترين جلوه هاى سنت آراسته اند تا چون زمـانى دراز بر آنان گذشته و با دشواريهاى اين راه روياروى شده و به آزمونهاى استواران آزموده شده اند, راه هدايت و پرچمهاى نجات را وانهاده , به گذشته هاى گمراهى خويش برگشته اند.
ديـگـرانى نيز راه تقصير و كوتاهى درباره ما در پيش گرفته , به متشابه قرآن استنادجسته , آن را مطابق راءى و سليقه خويش تاءويل كرده , روايتهاى درست [رسيده ازپيامبر(ص ) و امامان پيشين ] را با تكيه بر استحسانهاى خود ساخته به نادرستى متهم كرده , به گرداب شبهه و درون ظلمت و تـاريـكـى فرورفته و بى هيچ پرتو نورى از كتاب يانشان على (ع ) برگرفته از جايگاه علم و به رغم همه گمراهى , مدعى شده اند كه در راه راست و بر حقند! پسينيان اين امت به كه پناه برند؟ در حالى كه نشانه هاى آيين و ديانت به سبب تفرقه و اختلاف از ميان رفته و مردم همديگر راتكفير مى كنند, با آن كه خداوند تعالى مى فرمايد: همانند آنان نباشيد كه پس از آن كه نشانه هاى روشن بديشان رسيد تفرقه واختلاف كردند ((368)) .